![]() |
![]() |
|
| هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد_________دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز |
|
نبودي،نبودم،تو هستي كه هستم
به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم به تو تكيه ميدم كه عاشقتريني كه دلواپس لحظه هاي زميني من از تو نگفتم،شنيده گرفتي به يادت نبودم،نديده گرفتي نبودي،نبودم،تو هستي كه هستم به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم ميخوام مثل آينه،پيش روت بشينم تو رو با تموم وجودم ببينم بزار روح من با نگات زير و رو شه بزار پيرهن آسمونو بپوشه همه دلخوشي هام گذشت و تو موندي تو بيراهه هامو به مقصد رسوندي اميدم بجز تو شده نااميدي هميشه تو آخر به دادم رسيدي نبودي،نبودم،تو هستي كه هستم به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم به تو تكيه ميدم،تو رو مي پرستم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:24 توسط پروانه |
|
|
آرزومه كه يه لحظه،روبروي من بايستي آخه قلبم نگرونه،توي شهري كه تو نيستي تو خيال كن آدماي همه دنيا توي شهره توي شهر بي تو اما،دل من با همه قهره توي شهري كه تو نيستي،همه جا رو غم گرفته هر كجا رفتي،صدام كن،عزيزم دلم گرفته شدم اون غريبه اي كه،تو نباشي نمي ارزه دارم از نفس مي افتم،مثل يك گياه هرزه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:36 توسط پروانه |
|
|
ای نگاهت نخی از مخمل واز ابریشم چند وقت است که تنها به تو می اندیشم به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزل های خودم میگیری به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دل آرایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ، ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یکنفر مثل خودم عاشق دیدار من است یکنفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گرانسنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یکنفر مثل خودم تشنه دیدار من است یکنفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش آی بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است ؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی است در انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من ،آن شبح شاد شبانگاه تویی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:29 توسط پروانه |
|
|
شد خزان گلشن آشنایی باز هم آتش به جان زد جدایی عمر من ای گل طی شد بهر تو وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی با تو وفا کردم،تا به تنم جان بود عشق و وفاداری،با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر و وفایی نوگل گلشن جور و جفایی از دل سنگت آه! دلم از غم خونین است روش بختم اینست از جام غم مستم دشمن می پرستم،تا هستم تو و مست از می به چمن چو گل خندان از مستی بر گریه ی من با دگران سرخوش هم نوشی می من ز فراقت ناله کنم تا کی؟ تو و می چون لاله کشیدن ها من و چون گل جامه دریدن ها ز رقیبان خاری دیدن ها دلم از غم خون کردی چه بگویم چون کردی دردم افزون کردی برو از مهر و وفا عاری برو ای عاری ز وفاداری بشکستی چون گل بد عهد مرا دریغ و درد از عمرم،که در وفایت شد طی ستم به یاران تا چند،جفا به عاشق تا کی؟ نمی کنی ای گل یک دم یادم که همچو اشک از چشمت افتادم تا کی بی تو بود از غم پر دل من؟ آه از دل تو گر چه ز محنت خارم کردی با غم و حسرت یارم کردی،مهر تو دارم باز بکن ای گل با من هر چه توانی ناز کز عشقت می سوزم باز
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 15:17 توسط پروانه |
|
|
بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟ بی تو عمرم مثل آهنگ سکوت،توی لحظه های خالی می گذره تو به میخونه نرو عزیز من،من تو دستای تو پیمونه میشم با همه مستی و آشفتگیم،من برای تو یه میخونه میشم بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟ دیگه من با تو غریبه نیستم،نفسات محرم دستای منه میدونم که آشناتر شده ای،با همون من که تو من داد میزنه تو به میخونه نرو عزیز من،من برات غصه ی مستا رو میگم مثل رقاصه ی معبدا میشم،سر عشق بت پرستا رو میگم بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟ بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟
من همون شاخه نباتم به خدا،توی چشمام منه طنازو ببین تو سکوتم که به عرفان می رسه،غرل خواجه ی شیرازو ببین تو به میخونه نرو عزیز من،من برات باده میشم،جام میشم لعبت بهشتی رباعیات،ساقه ی بزم های خیام میشم بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟ بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟ بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟ بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟ ................................................................................ "مهستی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:15 توسط پروانه |
|
|
یه اتاق تاریک،یه سکوت بهت آلود،یه آرامش مسموم،یه آهنگ ملایم،یه جمله ی عمیق وسط آهنگ: "بی تو من در همه ی شهر غریبم..." و یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید...بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده... امشب دستام بهونه ی دستاتو داره و چشمام حسرت یه نگاه تو اون چهره ی معصوم... یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریب تر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه دلم برای روزای آفتابی گذشته بی تابی میکنه و پاهام بدجوری دلتنگ پا گذاشتن تو جاده ی بارون زده ی خیالته چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره... چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ دیگریه... خواستم رو یادت خط بکشم..می خواستم که دیگه دلتنگت نباشم... از جام بلند شدم ... چراغ های اتاقو روشن کردم.سکوت رو شکستم،آهنگ رو قطع کردم و اشکامو پاک...اما قطره ی اشک بعدیم رو گونه هام سر خورد تا بهم بفهمونه... هنوزم دلتنگتم........... هنوزم دلتنگتم.................
همه حرفای بالا،حرفای دل خودم بود،تک تکشون...دارم دیونه میشم...یه حس پوچی بهم دست داده همه چی سیاه و تاریک به نظر میاد.چون بدجور شکستم،چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ دزسی و ..........حس می کنم دارم از درون،خرد میشم و نابود...دیگه حس میکنم با همه غریبه هستم،با همه...دیگه کسی نیست که بتونه درکم کنه...هیچ کی...دیگه با کسی راحت نیستم...و من...مانده ام تنهای تنها... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:8 توسط پروانه |
|
|
من فکر میکنم،هرگز نبوده قلب من،این گونه گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم،می جوشد از یقین احساس میکنم در هر گوشه و کنار این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب،ناگهان می روید از زمین آه ای یقین گمشده،ای ماهی گریز بر برکه های آیینه، لغزیده تو به تو من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق،از برکه های آایینه،راهی به من بجو... من فکر میکنم،هرگز نبوده دست من اینسان بزرگ و شاد احساس می کنم،در چشم من،به آبشر اشک سرخگون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس احساس میکنم،در هر رگم،به هر تپش قلب من اکنون،بیدار باش قافله ای می زند جرس آمد شبی برهنه ام از در،چو روح آب در سینه اش دو ماهی و در دستش آیینه گیسوی خیس او خزه بو،چون خزه به هم من بانگ بر کشیدم از آستان یاس آه ای یقین یافته!بازت نمی نهم.............. "احمد شاملو" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:7 توسط پروانه |
|
|
روزها از پی هم گذشتند تا اینکه قطار زمان در ایستگاه 18 خرداد توقف کرد.روزیکه 21 سال پیش در چنین ساعات و دقایقی،خدای مهربان چشم نوزادی را به این دنیای فانی گشود تا...تلاش کند زندگی کند،شاد شود،غصه بخورد،بخندد،گریه کند و امید داشته باشد.... تا به آنچه که می خواهد،برسد...
آری!امروز روز میلاد است،روز تولد.روزیکه 21 سال از زندگیم را سپری کرده ام،چه خوب و چه بد.روزیکه قرار است شمع 21 سالگی ام به یمن سپری شدن 21 امین بهار زندگیم خاموش شود...گرچه امسال چون سابق،شور و اظطراب و تب و تاب کودکانه ی جشن گرفتن،شادمانی،فوت کردن شمع،بریدن کیک و ....را ندارم.دلیلش را نیز نمی دانم،شاید دیگر بزرگ شده ام...شاید! و یا اینکه در عزای بنت نبی،مادر بنی آدم،فاطمه زهرا(س) هستم.نمی دانم...سخنی نیز ندارم
تنها از خدای منان تمنا دارم تا مرا یاری کند،تا زین پس به نداشته هایم برسم...کمک کند تا نکرده هایم را انجام دهم،و در یک کلام کمک کند تا انسان شوم.همین. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:0 توسط پروانه |
|
|
ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه،نگاه شیطون تو،صمیمی و یه رنگه،صمیمی و یه رنگه روز تولد توست،همه میگن مبارک...منم میگم عزیزم: تولدت مبارک.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 22:37 توسط پروانه |
|
|
هیچ چی نگو،حرفی نزن،حرف نگفته نداری،از دست تو خسته شدم،بس که بهونه میاری تموم شد اون روزایی که،دلم می گفت دوستت داره،طعنه هاتو می بخشید و می گفت که عیبی نداره منم میشم مثل خودت،منم میشم مثل خودت،منم میشم مثل خودت،یه نارفیق و بی وفا برای من،رفتن تو،مرگ دل و ترانه نیست،نگام پر از بهانه و حسرت عاشقانه نیست منم میشم مثل خودت،منم میشم مثل خودت،منم میشم مثل خودت،یه نارفیق و بی وفا با هر نگات خواستی به من،بگی که همرام نمیای،خواستی بفهمم که دیگه،منو عزیزم نمی خوای تا فهمیدی دوستت دارم،گفتی یار تازه داری،گفتی براش از آسمون،ماه و ستاره میاری منم میشم مثل خودت،منم میشم مثل خودت،منم میشم مثل خودت،یه نارفیق و بی وفا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:6 توسط پروانه |
|
|
یه پرسپولیس یه ایران،یه تیم پر از دلیران
گرچه حریفت قدره،اما تو میشی قهرمان قهرمانی تیم محبوب پرسپولیس بر هوادارانش مبارک(به من که بدجور چسبید)
دم همتون گرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:41 توسط پروانه |
|
|
دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم،دیگه از شنیدن زنگ صدات خسته شدم... چه جوری بگم!هنوز خیلی دوستت دارم ولی انگار از بیشتر از این بودن باهات خسته شدم... منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود،باورت نمیشه،از رنگ چشات خسته شدم... اونقدر نگام کردی که دیگه زد به سرم....از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم... با کدوم بهونه بنویسم برات...خسته شدم! اونقدر آب و هوا واسم عوض کردی که من آخر از دست اون آب و هوا عوض کردنت خسته شدم!
خیلی جالبه! از سوسک می ترسیم...از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم! از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تموم زندگیمون تار عنکبوت ببنده،نمی ترسیم! از خوب سرخ نشدن سیب زمینی می ترسیم...از سرخ شدن آدما از خجالت نمی ترسیم! از سرماخوردگی می ترسیم...از سرخورده کردن دوستامون نمی ترسیم! از شکستن لیوان می ترسیم...از شکستن دل آدما نمی ترسیم.............. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:55 توسط پروانه |
|
|
حالا که کار تو شده،پر از نیرنگ و ریا حالا که دل تو شده،فرسنگها دور از خدا به من نگو دوستت دارم،که باورم نمیشه نگو فقط تو رو دارم،که باورم نمیشه تو با این چرب زبونی،هی به من دروغ میگی میخوای گولم بزنی،هی به من دروغ میگی به من نگو دوستت دارم،که باورم نمیشه نگو فقط تو رو دارم،که باورم نمیشه
بسه آخه چقدر میخوای،منو به بازی بگیری؟کاشکی که راحتم کنی،بگی الهی بمیری
خطوطی نرم و زیبا و قشنگ،آنکه خوابیده در این گور سرد،بودنش را هیچکس باور نکرد..........
میخوای بری،برو...چرا دل می سوزونی؟؟؟ ولی یه روز میای،که دیگه خیلی دیره یکی دیگه تو قلبم،جای تو رو میگیره....
حال من ماندم و تنهایی و این راز سکوت...کاش در لحظه دیدار نمی خندیدم!
آسانی ست،صداقت کار هر کس نیست!
نیستم که سر به رویش گذارم..........................................
میرند...رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره است....دست ناخورده به جا می ماند!
اونیکه عاشقتره،همیشه خودشو پایین میاره،تا عشقش از بالا بودن لذت ببره..............
گل نیست،از طبیعت است....و این بی وفایی از دوست نیست،از روزگار است! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:21 توسط پروانه |
|
|
یکی بود یکی نبود.سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ. پراز گل های رنگارنگ.پر از گل های خوشبو. اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن. از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد.
دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا حسودیشون
می شد تااینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش برد. به آسونی آب خوردن .بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه...
جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند. اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست.گلبرگاش یکی یکی ریختن .زرد و پژمرده شد. .دیگی کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه. کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن.آخه بهار و قتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد.
اما اون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شاد بشه ، دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها. بهار به سراغ گل رفت. اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود.بهار با مهربونی ازگل پرسید:چی شده گل کوچولو؟ چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟ چرا اینقدرزرد و پژمرده شدی؟ من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی میخوای بگو.اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده.اومد بره ازبقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد وهمه چیز رو فهمید.به گل سرخ گفت: فهمیدم چی شده.ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون.حتی از اون قشنگتر. حالا شاد باش و بخند.اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد.بهارگفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو می خوام.بهار گفت: نمیشه.یعنی نمی تونم.آخه خزون از من قویتره.من زورم به اون نمی رسه.هر آرزوی دیگه ای داشته باشم برآورده می کنم جز این آرزو.گل سرخ گفت:هرآرزویی باشه؟قول می دی؟بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه. لبخندی روی لبای گل نشست و آروم در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد.بهار از تعجب خشکش زد. آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود.خواست حرفی بزنه .خواست اعتراض کنه.اما گل اجازه نداد وگفت : یادت باشه قول دادی.بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم. فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن.
جای دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود. عاشقانه تا دنیا دنیا با هم ماندند...
ماه و سنگ
اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:46 توسط پروانه |
|
|
تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم...و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی...من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم...و تو هم میدانی... " تا ابد در دل من می مانی..." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط پروانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سپیده که سر بزند،شاید در این
بیشه خزان زده،گلی بروید!شبیه آنچه که در بهار روییده...پس بنام زندگی،هرگز مگو "هرگز".... |
| پیوندهای روزانه |
|
*مرکز کد آهنگ و دانلود* *وب سایت رسمی مهستی* *یه جای توپ(مینوس)* *خانه ایرانیان(عاشقان ایران)* آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|